تبليغاتX
یک نسل سومی - با اسطوره ها3

اسطوره الگوي آسماني جوامع بشري

در تعريف اسطوره چنين گويند: «اسطوره واقعيت فرهنگي به غايت پيچيده اي است که از ديدگاه هاي مختلف و مکمل يکديگر، ممکن است مورد بررسي و تفسير قرار گيرد. تعريفي که به نظر من از ديگر تعريف ها کمتر نقص دارد، زيرا گسترده تر از بقيه ي آنهاست، اين است: اسطوره نقل کننده ي سرگذشتي قدسي و مينوي است، راوي واقعه اي ست که در زمان اولين، زمان شگرفت بدايت همه چيز رخ داده است. به بياني ديگر اسطوره حکايت مي کند که چگونه از دولت سرو به برکت کارهاي نمايان و برجسته ي موجودات فوق طبيعي، واقعيت ـ کيهان ـ يا فقط جزيي از واقعيت ـ جزيره اي، نوع نباتي خاص، سلوکي و کرداري انساني، نهادي ـ پا به عرصه ي وجود نهاده است. بنابر اين اسطوره هميشه متضمن روايت يک «خلقت» است. يعني مي گويد چگونه چيزي پديد آمده، موجود شده و هستي خود را آغاز کرده است. اسطوره فقط از چيزي که واقعاً روي داده و به تمامي پديدار گشته سخن نمي گويد. آدم هاي اسطوره، موجودات فوق طبيعي اند و خاصه به خاطر کارهايي که در زمان پر ارج و اعتبار سرآغاز همه چيز انجام داده اند شناخته اند و شهرت دارند. اساطير کار خلاق آنان را باز مي نمايند و قداست (يا فقط فوق طبيعي بودن) اقدامات و اعمال شان را عيان مي سازند. خلاصه آنکه، اساطير ورود و دخول هاي گوناگون ناگهاني و گاه فاجعه آميز مينوي (يا فوق طبيعي) را در عالم وصف مي کنند. اين فوران طغيان عصر مينوي است که واقعاً عالم را مي سازد. بنيان مي نهد و آن را بدان گونه که امروزه هست در مي آورد، بالاتر از اين، بر اثر مداخلات موجودات فوق طبيعي که انسان آنچه امروزه هست، شده است. يعني موجودي ميرنده، صاحب جنس و فرهنگ پذير» 

اسطوره گرچه به عنوان يک الگوي پيشتاز براي افراد قوم، نشان دهنده ي رفتارهاي صحيح و آسماني است، ولي به اعتقاد ما از جهتي ديگر خود نمونه ي عالي شده و صاف و صيقل يافته ي رفتارهاي واقعي و زميني همان قوم است. يک چنين اعتقادي را شايد نتوان در هيأت کنوني تک تک اسطوره ها ثابت کرد چون برخي از آنها آن چنان در هاله اي از بيانات فوق طبيعي و اشکال فوق جهاني پيچيده شده اند که گاه دست يافتن به هسته ي مرکزي انديشه غير ممکن جلوه مي کند؛ و يا گاه آنچنان رنگ و بوي دوره هاي تاريخي مختلف را به خود گرفته اند که از صورت اوليه تقريباً چيزي نمانده است، با تمام اينها، همين اشکال فوق بشري اساطير، داستان فوق واقعيِ اتفاقات واقعي است. يعني اسطوره در باره ي چيزي سخن مي گويد که واقعاً وجود دارد و تلاش مي کند تا رمز نهفته در خلقت اين واقعيت را کشف کند. انسان اسطوره ساز نمي تواند رمز و راز اين واقعيت ها را در جايي ماوراي آنچه که خود تجربه کرده است بيابد. به طور مثال اگر او حتا مبدأيي واحد براي آفرينش قايل مي شود ناگريز در وحدت آن مبدأ گوهر دو گانه به وديعه مي گذارد چرا که تجسم صورت مجرد و ذهني يک مبدأ که برايش ميسر نيست. بدين ترتيب مثلاً هرمزد، تنها خالق هستي در اساطير زردشتي، تنها در صورت گرفتار شدن در يک تضاد، در مقابله با گوهري ديگر آفرينش خود را ممکن مي سازد.

انسان اسطوره ساز جز اين نمي تواند بينديشد چرا که همه چيز را در بيعت از سرچشمه هاي دو يا چندگانه منشعب مي بيند: انسان زاده ي ترکيب پدري و مادري است و از اينجاست که انديشه ي دو جنسه بودن هرمزد يا حتا مخلوق بودن خود هرمزد شکوفا مي شود و

انديشه ي اسطوره ساز تخم بهترين رمز ممکن را در دل واقعيت پديده هاي جهان هستي مي کارد، سپس بر مبناي آن، بهترين الگوهاي رفتاري، بهترين الگوهاي فلسفي، بهترين الگوهاي زندگي و حفظ و حراست آن را از درون اين تخم بيرون مي کشد، آن را رشد مي دهد، صاحب ساقه و برگ و گل و ميوه مي کند.

«الياده» مي گويد: «اسطوره همچون سرگذشتي و داستان مينوي و بنابر اين «حديثي واقعي» قلمداد مي شود زيرا هميشه به واقعيت ها رجوع و حواله مي دهد. اسطوره ي آفرينش کيهان، «واقعي» است چون که وجود عالم، خود واقعيت آن را اثبات مي کند، همچنين اسطوره اصل و منشاء مرگ نيز «واقعي» است زيرا ميرايي و مرگ انسان ثابت کننده ي آن است و بر همين قياس »

هر تلاشي که اسطوره مي کند تا به واقعيت يا به رمز خلقت دست يابد تلاشي است ارزشمند و وسيله ي حرکت بشر به طرف جلو؛ ولي آنچه که از حاصل اين تلاش امروزه در دست ماست، صورتي است که عالم تخيلي قوي آن را از بدنه ي ملموس و زميني خود جدا مي کند و چنين نيز بايد باشد.

تخيلي که در اسطوره تجلي مي کند، شبيه همان تخيلي است که در هنر جلوه گر مي شود. اگر تخيل در هنر عامل مؤثر فرديِ هنرمند است، تخيل در اسطوره عاملي است گروهي و قومي که سينه به سينه در آن وارد مي شود و آن را مي آرايد.

بنابر اين منطقي خواهد بود اگر بگوييم اسطوره تجلي هنري بخشي از انديشه هاي ديني بشر در دوره هاي ابتدايي است. و منظور از اين بيان آن است که ثابت کنيم اسطوره نه افسانه، نه داستان و نه خيال صرف، بلکه تلاشي جدي براي دست يافتن به هدف، مقصود و فلسفه ي آفرينش جهان است و در مرحله ي بعد، يعني بعد از رسيدن به هدف هاي بالا، هدف يافتن روش و فلسفه ي زندگي زميني است. اگر آفرينش هدفمند نباشد، زندگي نيز بي هدف و پوچ خواهد بود و اين امر با طبيعت بشر سازگار نيست.

و اما عامل تخيل در اسطوره، نه تنها آن را غير واقعي و بي ارزش نمي کند؛ بلکه دقيقاً ارزشي فرا زميني و هنري بدان مي بخشد. ارزشي که مي تواند آن را تبديل به الگوهايي ارزشمند و قابل تقليد يا پيروي کند و ارزش فراتر اين الگو آن است که متناسب با زندگي زميني و واقعي او ساخته مي شود.

همين عامل، اساطير را داراي ارزشي ديگر گونه مي کند بدين شکل که عالم تخيل که اساساً عاملي فردي است، آنچنان زيبا بر شانه هاي باشکوه خدايان قوم که حاصل انديشه هاي جمعي هستند مي نشيند که هيچ هنرمندي را به تنهايي ياراي آفريدن آن نخواهد بود.

اسطوره الگوي آسماني شده جوامع بشري

انسان پيوسته با واقعياتي در جهان و دنياي اطراف خود رو به رو مي شود. وي جهان را همان مي داند که خود در آن به سر مي برد. انسان مطابق شرايط اقتصادي و اجتماعي خود اصل و منشاء هر چيز از زمين و آسمان و گياه و حيوان و انسان را تعيين مي کند. به اصل و سرچشمه ي هر چيز کامل ترين شکل همان صورتي را مي دهد که چشمانش در اطراف خود مي بيند، گوشش مي شنود و حواسش درک مي کند. آنچه که در زندگيش مثبت و نيک است آن را به نيروهاي مثبت آسماني و آنچه را که ناشناخته و در نتيجه مضرّ است، به نيروهاي منفي منتسب مي کند. مثلاً تاريکي به جهت معضلاتي که در زندگيش ايجاد مي کند تبديل به هستي اهريمن مي شود و آتش به جهت کارگشايي عظيمش در حيات بشر از خود خدايان سرچشمه مي گيرد. خلاصه اگر انسان، انسان کشاورز است، گاو و گندم را مي ستايد، اگر شکارچي است تير و کمان را و اگر کنار آبي زندگي مي کند خدايان و الهه ها و داستان هايش با آب مربوط مي شود و نظاير چنين تأثراتي را در اساطير فراوان مي توان يافت.

«الياده» مي نويسد: «همان گونه که انسان جديد خود را ساخته و پرداخته ي تاريخ مي داند، انسان جوامع کهن، خويشتن را فراورده ي تعدادي وقايع اساطيري مي شمرد.»

به واقع تاريخ، انسان را در طول زمان مي سازد و شگفت آنکه تاريخ را خود انسان براي خود رقم مي زند؛ همان گونه که انسان اساطيري را اسطوره مي سازد و او خود راقم هستي خويش در قالب اسطوره است. البته اين بيان بدان معنا نيست که بگوييم تاريخ همان اسطوره است ولي به جرأت مي گوييم اسطوره بخشي جدي از تاريخ انديشه ي بشر است و همان گونه که وقايع تاريخ اثرات خود را در طول زمان حفظ مي کنند، تفکرات اساطيري نيز خطي از اثرات خود بر سرزمين هستي بشري مي کشد. با اين تفاوت آشکار که انسان، «واقعيت مينوي اساطيري» را اصلي اوليه، ثابت و قابل تکرار مي داند حال آنکه وقايع تاريخي نه اوليه اند، نه دائمي و نه قابل برگشت.

اسطوره از آنجايي که مينوي، ثابت و قابل تکرار است، زندگي بشر معتقد به خود را به گونه اي محدود و مهار مي کند: اگر خدايان چنين مي کرده اند، نياکان ما نيز چنين کرده اند، ما نيز بايد چنين کنيم.

انسان تاريخ را سرمشق قرار مي دهد تا اشتباهات را تکرار نکند ولي اسطوره را پيش روي فرد مي گيرد تا درست همان گونه که آن بوده است عمل کند.

جان هينلز (Hinnells) در بيان طبيعت اسطوره مي گويد: «اسطوره ها تنها بيان تفکرات آدمي در باره ي مفهوم اساسي زندگي نيستند؛ بلکه دستور العمل هايي هستند که انسان بر طبق آنها زندگي مي کند و مي توانند توجيهي منطقي براي جمعه باشند. طرحي که جامعه بر طبق آن قرار دارد، اعتبار نهايي خود را از طريق تصورات اساطيري به دست مي آورد؛ چه اين تصورات در باره ي حق خدا داده ي شاهان در انگلستان دوران استوارت باشد يا الگوي سه بخشي جامعه در نظر هند و ايرانيان. خدايان، بر طبق اين نظر اخير جامعه را با ساختي سه لايه اي آفريده اند: دسته اي از مردمان روحاني، عده اي جنگجو و گروهي کشاورز خلق شده اند. بنابر اين، همه ي مردمان مرتبه ي خود را در زندگي مديون اراده ي خدايان مي دانستند. اسطوره ها همچنين مي توانند نقش اندرزها را در يک مجموعه ي اخلاقي والا داشته باشند و سرمشق هايي در اختيار بشر بگذارند که وي با آنها زندگاني خويش را بسازد.» چون عبارات زير که در کارساز بودن زمان نوشته اند:

« زمان درنگ خداي نخستين آفريده بود که او [هرمزد] فراز آفريد چنين گويد در دين که زمان نيرومندتر از هر دو آفرينش است: آفرينش هرمزد و آنِ اهريمن. زمان يابنده ي کارهاست، زمان از نيک يابندگان يابنده تر است، زمان از جستجو کنندگان جستجوکننده تر است، زيرا داوري به زمان توان کردن. به زمان است که خانمان برافکنده شود. اگر تقدير باشد در زمان، آراسته فرو شکسته شود. کس از مردمان ميرنده از او رهايي نيابد، نه اگر به بالا پرواز کند، نه اگر به نگوني چاهي کند و در نشيند و نه اگر زير چشمه ي آبهاي سرد فرو گردد.»

نقل از «کتابخانه دیجیتالی تبیان»

+ نوشته شده توسط فرزین در شنبه 2 آذر1387 و ساعت 14 |