.دفترچه قسط آدورنو
هفته های آخر ترمیه، که هر روز ذهنمان درگیر نظریه های متقدمین ومتجددین رسانه در درس: «فلسفه رسانه » حجه الاسلام دکتر هادی صادقی است .
نمی دونم آ بم کم بود،یا نونم که این درس را بر داشته بود ،آخه یک ترم بیشترنمی گذره که درس « فلسفه هنر» را گذرانده ایم. آنهم درسی که چندین دهه تدریس شده و سر فصلاش ساختار پیدا کرده،اما نمی دونم کدام شیر پاک خورده در خارج این فلسفه رسانه را کشف کرد؟ که در دانشگاه تهران بسرشون زد،کارگاه یک روزی در این موضوع برگزار کنند وحالا آقای دکتر صادقی بخواد یکرم فلسفه رسانه برای ما تدریس کنه !!
نکته جالب اینکه یک روز سر درس فلسفه رسانه که دکتر صادقی سرگرم تشریح و تنقیح نظریه های رسانه از فرضیه های کاشت تا برجسته سازی،مارپیچ سکوت،گلوله جادویی وشکاف آگاهی بود و خطر های فناوری را بر اساس دیدگاه های آدورنو وپستمن توضیح می داد ،و وقت دو ساعته کلاس هم تمام شده بود. دفتر چه قسط بانکی ام را از کیف بیرون آوردم وبلند گفتم استاد احتمالا این اقای آدورنو دفتر چه قسط نداشته که اینهمه نظرییه پردازی کرده؟ با این جمله و خنده دوستان و استاد کلاس از حالت رسمی خارج شد و من هم از همه بیشتر!
در ضمن ای کاش یکی پیدا می شد به این آقای دکتر صادقی بگه:استاد این درس دو واحده نه ده واحد.که از ما ۱۰peyper و۳مقاله ،۲امتحان و ۱ وبلاگ بخواندتازه اگه راضی بشن.اما از شوخی که بگذریم درس مفیدی بود.
راستی به برکت همین درس و وبلاگ بود که بعد از دو سال فهمیدم هنوز استعداد طنزنویسیم نخشکیده ومی تونم دوباره طنز بنویسم
نظریه جهان مجازی رسانه ها
این مقاله گزیده نظریه جهان مجازی تلویزیون ازنظریه جهان مجازی رسانه ها حجه الاسلام دکتر هادی صادقی است بخوانید تا ببینید حق با نظریه دفترچه قسط آدورنو است
۴. تلويزيون:تلويزيون، يك رسانه است كه ابعاد مختلف فني و فنآورانه دارد. فنآوري را برخي ابزارانگارانه مينگرند و همچون ارسطو بر اين باورند كه «فنآوري، نظم و ساماني است كه انسان به اشيا (وسايل، آلات و ادوات، ماشينها، مواد و علوم) ميدهد تا به اهداف خود نايل شود». در نظر آنان، فنآوري في نفسه واجد هيچ معنايي نيست، بلكه خنثي است؛ هدف نيست، بلكه ابزار است. ارزش آن نيز ذاتي نيست، بلكه عارضي و تابع اهداف ماست و محصولات آن هم ضروري و ذاتي نيستند. در نقطه مقابل، امثال هايدگر قرار دارند كه ميگويند فنآوري امري هستيشناختي است، نه ابزاري صرف. «انسان با فنآوري رابطهاي بيروني ندارد، بلكه فنآوري با ساختار وجودي انسان عجين شده است». فنآوري، شيوه هنرمندانه ساختن اجتماع است، نه صرفاً كاربرد علم. فنآوري در نگاه هايدگر، نحوه خاصي از انكشاف است كه انسان به وسيله آن جهان را به شكلي خاص ميبيند. در ميانه اين دو نگاه از دو سوي، ديدگاههايي وجود دارد كه براي فنآوري اقتضائاتي قائل است كه قابل باز تعريف در نظام جديدي از روابط و كاركردهاي تازه است. يعني فنآوري در بستري كه توليد ميشود، انكشافي خاص از جهان است، ولي اين انكشاف به صورت جبري و تغييرناپذير نيست، بلكه قابل بازتوليد و بازتعريف است. اگر بتوانيد آن را در روابطي جديد باز تعريف كنيد و كاركردهاي آن را دوباره شكل دهيد و بستري جديد از روابط مختلف اقتصادي، فرهنگي و سياسي براي آن بيافرينيد، خواهيد توانست اقتضائات اوليه آن را دگرگون سازيد و معنا و انكشافي تازه به آن بدهيد؛ گو اينكه در اين مقام نيز فعال مايشاء نيستيد و هرچه بخواهيد محقق نميشود و نميتوان همه اقتضائات را يكسره دگرگون ساخت, بستگي به ميزان قدرت فاعليت شما و نوع روابط اجتماعي و انساني جامعه شما و نوع فنآوري مورد نظر دارد.
رسانهها نيز از اين حكم مستثنا نيستند. آنها، هم ابزارهاي ارتباطي بشر و هم بيانگر نوعي خاص از انكشاف حقيقتند. در هر دورهاي از جريان ارتباطي بشر، رسانه خاص آن دوره شكل گرفته است. سادهترين شكل ارتباطي بشر، اشاره حسي به اشياست. پس از آن، نوبت آفريدن نمادهايي براي ارجاع به واقعيتها شد؛ ابتدا نمادهاي صوتي و سپس نمادهاي ساده بصري كه بيشتر حالت محاكات ساده واقعيت را داشت. به دنبال آن و با توجه به افزايش نمادها و دشواري كاربرد همه آنها،نمادهاي معنايي خلق شد تا با اختصار بيشتري به اشيا اشاره شود. زبان و خط در اين مرحله شكل ميگيرد. البته زبانها و خطوط نيز در درون خود اختلاف و تنوع بسيار دارند. برخي زبانها مانند زبان چيني، به زبان حس و اشاره نزديك و برخي دورترند. در اين دوران، كتاب ارجمندترين و فاخرترين رسانه است. پس از آن ميتوان به آفرينش نمادهاي الكترونيك مانند مورس و نمادهايي از امواج كه حامل صدا و تصويرند اشاره كرد و اينك نمادهاي بودن و نبودن (صفر و يك).
تلويزيون، رسانهاي است كه از نمادهاي صوتي و تصويري استفاده ميكند. اين نمادها درون خود اقسامي پيدا ميكنند. معمولاً براي تلويزيون شش نظام نشانهاي را باز شناختهاند: تصوير؛ حركت؛ نوشتار؛ گفتار؛ آواهاي غير كلامي و موسيقي. اصل اين شش نظام، نشانه صوت و تصوير است. تصوير، در برگيرنده سه نظام و صوت نيز در برگيرنده سه نظام است. سه نظام تصوير عبارتند از:
۱. خود تصوير
۲. حركت در آن كه از بود و نبود تصاوير پشت سر هم پديد ميآيد؛
۳. نوشتار، كه آن نيز نوعي تصوير مشير به مفهوم است.
سه نظام صدا عبارتند از: ۱. آواهاي كلامي؛ ۲. آواهاي غيركلامي؛ ۳. موسيقي.
همه اين انواع نمادهاي صوتي و بصري، جنبه حكايتگري دارند.
حكايتگري گاه مستقيم است و گاه نامستقيم. در قسم اول، تصوير يا صدا بدون واسطه مفاهيم به خود واقعيت اشاره دارد، ولي در قسم دوم، مفاهيم واسطه ميشوند. گفتار و نوشتار از قسم دومند، ولي آواهاي غيركلامي و موسيقي و عكس و حركت در عكسهاي متوالي از قسم اولند.
نمادها حاكي از چيزي هستند كه ميتواند واقعي يا ناواقعي باشد. عكس سادهاي كه از يك منظره گرفته شده، ظاهراً حاكي ساده و بيپيرايهاي از آن منظره واقعي است. اما گاه عكسها با زاويه ديدي خاص برداشته ميشود و حكايتگري آنها آنچنان ساده و سرراست نيست و با چيزهايي ديگر از جنس مسائل انفسي فاعل، مانند چارچوب ذهني، ارزشگذاري، گرايشها، تمايلها، احساسات و عواطف او، چارچوبهاي بياني، زاويه ديد و ... مخلوط ميشود. اينجاست كه عينيت محض از ميان ميرود و تركيبي از ذهن و عين در تصوير پديد ميآيد و چيز تازهاي خلق ميشود. در صدا نيز همين وضع جاري است. در نتيجه، آنچه در توليد تلويزيوني اتفاق ميافتد، حكايتگري خام و ساده نيست.
در باب اينكه كار تلويزيون چيست، نظرهاي متفاوتي ارائه شده است. برخي، سادهانگارانه، كار تلويزيون را صرفاً تقليد واقعيت ميپندارند. در مورد سينما نيز همين پندار وجود داشت. مكلوهان در گفتوگويي چنين ميگويد: «يادتان هست وقتي سينما نوپا بود، مردم فيلمها را تقليد مسخره و اغراقآميز زندگي ميناميدند». وي سپس ادامه ميدهد كه مدت زمان زيادي به طول انجاميد تا مردم و هنرمندان توانستند زبان شكلها را در وسايل ارتباطي دريابند، البته بسياري نيز فقط ميدانند كه اين زبان مخصوص است، ولي نميدانند كه چيست.
عدهاي ديگر، كار تلويزيون را تبيين ميدانند؛ بدين معنا كه تلويزيون، بياني خاص از واقعيت است. اين ديدگاه را ميتوان به ديدگاه هايدگر نزديك دانست كه از انكشاف سخن ميگفت. كِلي، نيوكام و آلي از كساني هستند كه كار رسانهها را ساختن موضوع اوقات فراغت ميدانند. «اوقات فراغت، زمان خاصي است كه در خلال آن فرد و جامعه آزادند تا هويت فرهنگي و فردي خود را تعريف و تبيين كنند و رسانهها به طور آگاهانه شرايط و زمينههاي كشف اين هويت را فراهم ميآورند».
مك لوهان، اين ديدگاه را نيز مردود ميداند و معتقد است تلويزيون صرفاً بيان و انكشافي خاص از واقعيت نيست، بلكه فضايي جديد درست ميكند. «اگر از گردانندگان صنعت بزرگ و پيچيده تلويزيون بپرسيم به چه كاري مشغول هستيد، جواب اين خواهد بود كه كار ما برنامهريزي مجدد زندگي حسي مردم امريكاي شمالي است. ما درصدد هستيم ديد مردم از جهان و تجارب آنها را عوض كنيم.» شعار معروف مكلوهان «رسانه همان پيام است»، به همين موضوع اشاره دارد كه كار رسانه صرفاً بيان نيست و قالبهاي رسانهاي هركدام پيام ويژه خود را دارند و در واقع رسانه تلقين و برنامهريزي ميكند. تلويزيون افزون بر اينكه خبر ميدهد، به شما تلقين ميكند كدام خبر را مهم بدانيد و كدام را بياهميت. اونگ هم «اين ايده را مطرح ميسازد كه رسانه به جاي اينكه صرفاً حاوي تفكراتي باشد، تفكر را امكانپذير و آسان كرده و بدان شكل ميدهد.» شايد او هم ميخواهد همان مطلب را بگويد. پارهاي انديشمندان نيز در ايران با اين ديدگاه همراهي دارند.
شايد بتوان از اين نيز فراتر رفت و تلويزيون را نه تنها برنامهريز زندگي، بلكه خالق جهاني خاص دانست. تلويزيون همه كاركردهاي پيشين را دارد، ولي كار اصلي آن تقليد، تبيين يا تلقين نيست، بلكه خلق است. تلويزيون مانند ديگر رسانهها، اما با قدرت و گستره بيشتر، جهان ممكني را ميسازد و ما را به عضويت آن جهان در ميآورد. البته مخاطبان در نسبت با اين موضوع متفاوتند و همه به يكسان عضو جهاني كه تلويزيون ميآفريند نميشوند. عضويت برخي هميشگي و اساسي است و عضويت برخي موقت. عضويت برخي همه جانبه است و عضويت برخي ديگر از يك يا چند جهت محدود.
از راه تلويزيون ميتوان جهانهاي ممكن متفاوتي ساخت. از جهانهاي ساده تكموضوعي تا جهانهاي پيچيده و متنوع و شلوغ. تلويزيونهاي با موضوعات تخصصي واحد و تلويزيونهاي فراگير با موضوعات متنوع، هركدام آفريننده جهاني خاصند.
در جهان تلويزيون، همه چيز ميتواند وجود داشته باشد، ولي وجودي مجازي. تلويزيون زندگي انسان را بازآفريني ميكند و در اين بازآفريني، گويا تقليدي از واقعيت دارد، اما در واقع دارد واقعيت مجازي جديدي ميآفريند كه با واقعيت حقيقي تفاوت و تناسب دارد. تفاوتش در اين است كه اولاً، تلويزيون گزينشي عمل ميكند و نميتواند همه ابعاد واقعي را آنگونه كه هست بيان كند و انكشاف تامي از واقعيت باشد. ثانياً، تلويزيون زاويه ديد دارد. با اين زاويه، دين، ايدئولوژي و جهانبيني آفرينندگانش در آن متجلي ميشود و در واقع تا حد زيادي نمايانگر نفس توليدكنندگان است. ثالثاً، تلويزيون بر قوه خيال تكيه دارد كه بسياري چيزهاي موهوم را ميآفريند كه در واقع چيزي نيستند. رابعاً، ما را از وجدان حقيقت محروم ميكند. مثلاً هنگامي كه صحنه انفجار بمبي قوي، مانند بمب هستهاي را از صفحه شيشهاي تلويزيون ميبينيم، آنچه لمس ميكنيم شايد يك حس خاص زيباييشناختي باشد كه از پديدآمدن صحنه زيباي قارچ هستهاي به ما دست دهد. اگر خيلي انساني نگاه كنيم، شايد كمي هم احساسات و عواطف ما جريحهدار شود؛ زيرا مثلاً صدهزار نفر به واسطه آن بمب كشته شدند. ولي اين كجا و حضور در صحنه انفجار و شهود حقيقت آن كجا. فاصله ميان يافتن حقيقت انفجار و آنچه از تلويزيون ميبينيم، از زمين تا آسمان است. خامساً، اينها همه بر فرض آن است كه تلويزيون دروغ نگويد. اما متأسفانه گاه تلويزيون دروغ ميگويد و ما را از حقيقت دور ميكند.
تناسب تلويزيون با واقعيت در آن است كه ميكوشد نسبتش را با آن حفظ كند تا هرچه باورپذيرتر شود. تلويزيون حرفهاي، هيچگاه صريحاً دروغ نميگويد و واقعيت را بهگونهاي قابل تشخيص براي مخاطبان تحريف نميكند و هميشه تلاش دارد سهمي از عينيت نمايشي خود را حفظ كند و آن را به رخ مخاطبان بكشد. تلويزيون حرفهاي سعي ميكند خود را بيطرف، خالي از احساسات و عواطف و تمايلات خاص، حقيقتجو، منصف، واقعي و ... نشان دهد تا مخاطبان آن را صادق و امين بدانند. همچنين، تلويزيون ميكوشد خود را پژواك صداي خود مخاطبان به شمار آورد و پاسخگوي نياز مخاطبان به شنيده شدن باشد. تلويزيون همچنين در پي آن است كه هنجارهاي خود را همان هنجارهاي مخاطبانش معرفي كند. بنابراين، تلويزيون حرفهاي ميكوشد جهاني كه ميآفريند، بهگونهاي باشد كه مخاطب را قانع كند كه او عضو آن جهان است و اين همان جهان واقعي مخاطب است. اينجاست كه تلويزيونهاي حرفهاي سعي ميكنند با واقعيت نسبتي داشته باشند.
تلويزيونها در ايجاد نسبت با واقعيت ممكن است موفق نباشند يا نخواهند اصلاً نسبتي ايجابي با آن به وجود آورند، ولي اين تلاش جدي را دارند كه اين باور را در مخاطب پديد آورند كه بسيار وابسته و متكي و وفادار به واقعيتند. مهم آن نيست كه در واقع نيز چنين باشند، مهم آن است كه در مقام اثبات، يعني نزد مخاطب، چنين باور شوند. اگر چنين شود، آن تلويزيون موفق است. از اينجا ميتوان فهميد كه سرّ توفيق نيافتن برخي تلويزيونها در چيست؟ سرّ ناموفق بودن آنها در اين نيست كه نتوانستهاند واقعيتها را نشان دهند، بلكه در آن است كه نتوانستهاند به مخاطب خود بباورانند آنان امين، صادق و به واقعيتها وفادارند.
با توجه به آنچه ذكر شد، بخواهيم يا نخواهيم، تلويزيون خالق جهاني مجازي است. هرچه در تلويزيون آيد، مجازي ميشود. همه چيز در آن، اگر هم خيلي صادق و وفادار به واقعيت باشد، رقيقهاي از حقيقت است، نه خود آن. تلويزيون، تقليلدهنده است و اين تقليلدهندگي جزء ذات آن است. جنگ و توفان و زلزله و سيل را در تلويزيون در كنار بخاري يا كولر تماشا كردن، بيش از آنكه ما را با واقعيت اين امور آشنا سازد، از آن دور ميكند. اگر هم كمي ما را در حال و هواي اين امور ببرد، بسيار حال و هوايي تضعيفشده و تنزليافته است.
البته اين سكه تقليل و تنزل، روي ديگري نيز دارد. تلويزيون از جهاتي بزرگنمايي هم ميكند؛ يعني همانطور كه تقليل ميدهد، چيزهايي را نيز بزرگتر از اندازه واقعيشان نشان ميدهد. اين همان كاركرد توهمزايي تلويزيون است. زماني تلويزيون برنامهاي مستند از مارها را نشان ميداد و تودهاي عظيم از مارها در غارها نشان داده ميشدند. بزرگي مارها چيزي حدود دو متر به نظر ميرسيد و حركت دوربين در ميان آنها صحنههاي وحشتانگيزي ميآفريد. البته هنگامي كه پشت صحنه فيلمبرداري همان برنامه پخش شد و توانستيم صحنه فيلمبرداري و اندازه دوربين و فيلمبردار را در كنار مارها ببينيم، متوجه شديم آنها حداكثر سي سانتيمتر داشتند و دوربين بزرگنمايي كرده بود. اين كار نيز نوعي ديگر از جهان مجازي را خلق ميكند.
تلويزيون با امكان تكرار برنامهها و تكرار مضمون واحد در برنامههاي مختلف، قدرت هنجارسازي دارد و از راه هنجارسازي ميتواند جامعهپذيري ايجاد كند. بنابراين، جهان ممكني كه تلويزيون ميآفريند، ميتواند اعضاي خود را آنگونه كه ميخواهد تربيت كند. البته در اين امور نميتوان تلويزيون را مطلقالعنان و فعال مايشاء دانست, ولي نسبت اثرگذاري آن بسيار زياد است؛ به ويژه اگر به اين نكته توجه كنيم كه تلويزيون ميتواند اين كارها را از راه اثرگذاري بر بخش ناخودآگاه وجود مخاطب بكند در اين صورت، قدرت اثرگذارياش چند برابر ميشود؛ زيرا ديگر مخاطب در برابر آن مقاومتي از خود نشان نميدهد. اين موضوع در پرتو اين نكته بهتر درك ميشود كه مردم در بسياري موارد، تلويزيون را تنها براي پركردن اوقات فراغت برميگزيند. در اين حالت، آنها از جديت به دورند و خود را رها ميكنند. جرياني كه تلويزيون ايجاد ميكند، ميتواند انسان رها شده را به راحتي و بدون هيچ مقاومتي با خود همراه كند و مخاطب را به هرجا بخواهد ببرد. مخاطب نيز در اين حالت با تلويزيون صميميتر است، برخلاف زماني كه احساس جديت كند. همراهي مخاطب با برنامههاي جدي، به مراتب دشوارتر و ديرتر اتفاق ميافتد تا همراهي او با برنامههاي غيرجدي. پيامهاي ضمني و زيرپوستي برنامههاي غيرجدي، از پيامهاي صريح و آشكار برنامههاي جدي بسيار نافذترند.
تلويزيون ميتواند زمان و مكان را دستكاري كند. مفهوم زمان و مكان در تلويزيون تغيير مييابد. جاي زمانها و مكانها با يكديگر عوض ميشوند. همچنين، زمان و مكان ميتواند گسترش يابد يا تنگ شود. به گفته گوثالس «تماشاگران برنامههاي ورزشي و حتي خود ورزشكاران ممكن است در دو سطح از زمان و مكان حضور پيدا كنند: يكي زمان بازي زنده و ديگري زماني كه بازي دوباره پخش ميشود. فنآوري هماكنون برخي وجوه تعاملي را نيز به ما شناسانده است، بهگونهاي كه بينندگان ميتوانند زمان و مكان بازي را دستكاري كنند.» البته اين موضوع به برنامههاي ورزشي اختصاص ندارد و شامل همه انواع ديگر برنامهها نيز ميشود. از اين جهت نيز نوع ديگري از مجاز در تلويزيون اتفاق ميافتد.
در جهاني كه تلويزيون ميآفريند، همه وجوه پيشگفته انديشمندان اتفاق ميافتد. هم محاكات و تقليد ساده از واقعيت وجود دارد، هم تبيين و انكشاف خاص، هم تلقين و برنامهريزي زندگي مردم و هم آفرينش چيزهايي جديد و البته عاليترين و برجستهترين كار تلويزيون، همين كار اخير است.
۵. امر دنيوي و تلويزيون
رابطه امر دنيوي را با تلويزيون از جهات گوناگون ميتوان بررسي كرد. در اين مقاله، دو جهت تجزيه و تحليل خواهد شد: الف) دنيوي شدن تلويزيون و ب) دنيويگرايي تلويزيون.
برخي پژوهشگران بدون تفكيك اين دو حيثيت، رسانه را به صفت «دنيوي» متصف ميكنند و ويژگيهاي مربوط به هر دو را به آن نسبت ميدهند و گاه اين ويژگيها را ذاتي رسانه برميشمارند و به تفاوتهاي آنها توجه ندارند.
الف) دنيوي شدن تلويزيون
تلويزيون ـ چنانكه پيشتر گذشت ـ جهاني جديد ميآفريند و به دليل داشتن ويژگيهايي چون موقتي و گذرا بودن، تقليلگرا بودن، توجه فراوان به سرگرمي و تفريح، استفاده از محورهاي جذابيت مادي همچون زيبايي بصري، جاذبههاي جنسي، زرق و برق مادي در صحنهآرايي، ايجاد و تشديد روحيه فردگرايي در مخاطبان به دليل درگيرسازي فردي آنان با خود و قطع پيوندهاي اجتماعي ميان آنان در لحظه تماشاي تلويزيون، كثرت و تنوع، حسگرايي (به دليل اتكاي زياد به حواس بينايي و شنوايي) و ويژگيهايي ديگر، امور را دنيوي يا دنيويتر ميكند. هرچه در تلويزيون برود، حدي از تنزل دنيوي را پيدا ميكند؛ حتي اگر آن چيز، امري ذاتاً غير دنيوي، مانند دين و معنويت باشد.
زمان در تلويزيون يعني يك آن. همان لحظه پخش كه به سرعت نيز ميگذرد و اگر گذشت، ديگر باز نميگردد. اين زمان، ماندگار نيست و ويژگيهايي كاملاً دنيوي دارد. ممكن است بگوييد اين ويژگيِ كليِ زمان است و فرقي ميان تلويزيون و غير تلويزيون نيست. ولي در خارج از صحنه تلويزيون، زمان معاني ديگري هم پيدا ميكند. زمان را ميتوان به گونههاي ديگري فهم كرد. براي يك فرد معنوي، زمان ميتواند به امتداد ابديت گسترش يابد. زمان ديني، موقتي و گذرا نيست. در فرهنگ ديني، همه زمانها باقياند. ممكن است اينك از دسترس ما خارج شوند، ولي از ميان نرفتهاند. خارج شدن زمان از دسترس ما، به دليل وجود و وقوع ما در ساحت دنياست؛يعني همان ويژگياي كه زمان را كوتاه، موقتي و گذرا ميكند. اگر بتوانيم از ساحت دنيا پرواز كنيم، خواهيم توانست زمان را بازيابيم، به گذشته برويم يا در آينده سير كنيم. تلويزيون اما به زيستي موقتي و مجازي دعوت ميكند. جهان مجازي تلويزيون، امكان بازيافت زمان از دست رفته را ندارد. حتي در جايي كه برنامههايش را تكرار ميكند، نميتواند زمان را نگاه دارد و ابدي سازد. در نهايت يك يا دو بار ديگر همان زمان موقتي را تكرار ميكند، كه البته آن هم دقيقاً تكرار آن زمان نيست، بلكه برنامهاي مشابه است.
به طور كلي، همه اموري كه دنيوي ميشوند، همين ويژگي را دارند. كافي است نگاهي به دو وضعيت اروپا بيندازيم. اروپاي پنج قرن پيش با اروپاي دنيوي شده امروز. اروپاي دنيويتر شده امروز، همه چيزش گذرا و موقتي شده است. هنر دوران گذشته، رو به سوي ابديت و پايداري داشت. هنر امروز رو به سوي كوتاهي و فنا دارد. امروز جشنوارههاي هنري فراواني درباره چيزهايي برگزار ميگردد كه به سرعت از ميان ميروند؛ مثلاً جشنواره هنري مجسمههاي يخي يا شني. شايد بتوان نمونه شاخص يا نوع نمون هنر قرن بيستم را مكتب داداييسم دانست كه در حوالي 1920 در كافهاي در شهر پاريس شكل گرفت. فرانسيس پيكابيا، يكي از بنيانگذاران اين مكتب بود. روزي روي يك تخته سياه با گچ طرحي را كشيد و گفت نقدش كنيد. هنوز دوستانش لب به سخن نگشوده بودند كه آن را پاك كرد. اين عمل بلهوسانة از ميان بردن و محو كردن، از منطق داداييسم الهام ميگيرد. «منطق داداييسم حكم ميكند طرحي كه قبلاً روي تخته سياه كشيده شده بود،از اين پس داراي ارزش و اعتباري نيست. اين طرح فقط به مدت دو ساعت، از جهت زيباييشناسي، زندگي كوتاهي داشت كه هماكنون بايد آن را فراموش شده به حساب آورد».
اين منطق، دقيقاً با روح سكولار قرن بيستم سازگار است. كوتاهي، فنا و ديگر هيچ. هرچه دنيويتر، كوتاهتر و به فنا نزديكتر.
اين موضوع با منطق قرآن نيز هماهنگ است كه ميفرمايد: «هر چه بر روي زمين است، فاني است و تنها چيزي كه باقي است، وجه ربالعالمين است»؛ يعني امور دنيا همه فانياند، مگر آن چيزي كه به وجه خداوند تبديل شود. وجه به معاني گوناگوني به كار ميرود؛ از جمله صورت،جهت، جنبه، جانب، غايت و ... . در اين معاني، امر مشتركي وجود دارد و آن جهت است. صورت، يك جهت مهم وجود آدمي است. جنبه و جانب نيز به جهت اشاره دارند. غايت نيز در درون خود، جهت را دارد. هنگاميكه كسي ميگويد اين كار را «ابتغاءً لوجه الله» انجام دادم، مقصود اين است كه جهتگيري كار به سوي خداوند است. پس تنها چيزي باقي است كه سمت و سو و جهت آن خداوند باشد و هر چه رو به سويي ديگر داشته باشد، فاني است.
ب) دنيويگرايي تلويزيون
چنانكه گذشت، دنيويگرايي، فلسفهاي عام است كه مرجعيت انسان را در همه وجوه زندگي از خدا به خود بازميگرداند. تلويزيون ميتواند بستر ترويج اين رويكرد باشد، چنانكه ميتواند رويكردهاي ديگر را ترويج كند. اما تلويزيون، استعداد ويژهاي براي اشاعه انديشه سكولاريسم دارد؛ زيرا ـ چنانكه گذشت ـ تلويزيون، خود امري دنيوي است و با امور دنيوي نزديكي بيشتري دارد و ابزارهايش نيز دنيوياند. جنبههاي پيشگفته، بستر آمادهاي براي جريان يافتن انديشه دنيويگراست. بيشتر شبكههاي تلويزيوني دنيا، در عمل بستر اشاعه اين انديشه بودهاند.
يكي از عوامل مهم اثرگذار در اين مسئله آن است كه تلويزيون، مرجعهاي تازهاي براي بشر ميسازد. در درجه نخست خودش مرجع ميشود. بسياري از مردم، چيزهايي را كه ميپذيرند، صرفاً به اين دليل پذيرفتهاند كه از تلويزيون شنيدهاند و اين معناي تام مرجعيت يافتن است. به گفته هورسفيلد «رسانهها در مقام عوامل ايجاد تحول، به عرضه منبعي جايگزين براي اطلاعات و احساسات ديني، ارشاد اخلاقي، آيينها و گردهماييها، نه تنها براي جمعيتي عظيم كه حتي براي اعضاي نهادهاي ديني خود ميپردازند. سازمانهاي مذهبي شايد ديگر حتي براي اعضاي خود تنها منبع اطلاعات، حقيقت و رفتار ديني نباشند».
افزون بر اين، تلويزيون، مرجعسازي هم ميكند. ورزش، موسيقي، بازيگري و ديگر هنرها، جايگزين دين ميشوند. تلويزيون از ميان هنرمندان و ورزشكاران، مراجع جديدي خلق ميكنند. البته اين آفرينش مراجع جديد، به تلويزيون اختصاص ندارد، بلكه ويژگي تفكر سكولار است كه در تلويزيون نيز فرصت و امكان بروز مييابد. آلن گاتمن در كتاب خود با عنوان از مناسك تا ركورد نشان داده است كه چگونه رويدادهاي ورزشي و مسابقات در جوامع صنعتي جايگزين مناسك شدهاند. به گفته او «ما ديگر دغدغه جلوه رضايت خدايان را نداريم، بلكه براي به دست آوردن شكل تازهاي از جاودانگي و بر جاي گذاشتن ركورد ميكوشيم».
فرهنگ مدرنيته متأخر، بازاري را فراهم ساخته كه در آن، از دين نهادي به سمت دين فردي و خودمختار حركت كرده و در آن تلاش ميشود كه معناي روحاني و معنوي از راه فيلم، تلويزيون، موسيقي، صنعت و اينترنت به دست آيد. نقش اصلي را در اين بازار، رسانهها، به ويژه تلويزيون ايفا ميكنند. اين مسئله محور بحث هوور در جديدترين كتابش دين در عصر رسانهها است.
در اين وضع جديد، دين رسانهاي، پديدهاي نوظهور است كه ميتواند نقشي كاملاً دنيوي بازي كند، چنانكه ميتواند نقشي الهي بر عهده بگيرد. صرف حضور دين در تلويزيون، نميتواند امري ديني باشد. ممكن است نام يا نمادهاي ديني به وفور در تلويزيون به كار بروند، ولي در خدمت اهداف دنيوي باشند. استفاده ابزاري از مفاهيم و نمادهاي ديني در جهت دنيوي، امري در حال گسترش است. اخيراً در پارهاي آگهيهاي بازرگاني، از نماد عزرائيل براي تبليغ نوعي نوشابه يا از نماد مسيح براي تبليغ كوكا كولا و مانند آن استفاده شده است. البته اينها استفاده ابزاري آشكار از دين به شمار ميآيد و استفاده ابزاري پنهان از دين، در حجم گستردهتري صورت گرفته است.
فرهنگ سكولار حاكم بر جهان صنعتي كه حاكميت بيشتر رسانهها را نيز در اختيار دارد، براي بقاي خود، نيازمند جايگزينهايي براي دين است و به ناچار خود را در قالبهاي شبهديني درميآورد؛ زيرا گرايشهاي فطري بشر به سمت امور ديني، چنين نيازي را آفريده است. رسانهها به امور نامقدس، تقدس ميبخشند و امر قدسي مجازي و ساختگي درست ميكنند. افراد، اماكن، روزها، شعاير و مناسك مقدس جديدي به مردم عرضه ميشود. تلويزيون نيز با نمايشهايي كه برپا ميكند، امور ماورايي جديدي را ميشناساند تا خلأ معنويت ناشي از غيبت دين حقيقي را بپوشاند. در سالهاي اخير، فيلمهايي با مضامين جادوگري، در نورديدن زمان و مكان، عرفانهاي پوشالي جديد, انجام عمليات جنگي شگفت همچون پرواز بر هوا و راه رفتن بر آب و ناميرا شدن قهرمان يا ضدقهرمان, اسطورهسازي از علم و فنآوري و اغراق در تواناييهاي آن، كمك گرفتن از نيروهاي عجيب و غريب يا داروهاي خاص و... ساخته شدهاند تا خلأ قداست حقيقي را پر كنند؛ زيرا جهان مجازي تلويزيون، بايد تا حد امكان چنان شباهتي به جهان واقعي داشته باشد كه بتواند اعضاي خود را حفظ كند و آنها را از رجوع به جهان بيرون از خود نگاه دارد. به گفته برگر، «غرب مدرن اغلب افراد را چنان تربيت كرده كه فارغ از تعابير و تفاسير مذهبي به جهان و زندگي خود مينگرند.» و البته به جاي آن تفسيرهاي مذهبي، از تفسيرهاي شبهمذهبي جديد بهره ميبرند.
كار ديگر رسانههاي جديد از جمله تلويزيون، القاي اين فكر است كه گويا تقيد به غيبتگرايي ژورناليستي، با احساسات ديني منافات دارد و بايد اين احساسات را از عرصه زندگي اجتماعي به ويژه حرفه خبرنگاري كنار نهاد. وجود چنين تفكري، راه را براي نفوذ دنيويگرايي و بيرون كردن دين از عرصه رسانهها فراهم ميكند.
عوامل ديگري نيز وجود دارد كه به دنيويگرايي تلويزيون كمك ميكنند. فهرست اين عوامل عبارت است از: نداشتن اصول و ارزشهاي ثابت، حاكميت قدرتهاي مادي اقتصادي و سياسي دنيويگرا بر تلويزيون و اصالت يافتن دنيا و مظاهر آن، اصالت يافتن تفريح و سرگرمي در تلويزيون، تقويت فردگرايي و قطع يا كمرنگ كردن ارتباطات انساني، به ويژه ارتباطات خانوادگي و توسعه ارتباطات جمعي به جاي آن.
۶. گريزپذيري دنيويگرايي
اينك زمان طرح اين پرسش رسيده كه با توجه به آنچه ذكر شد، آيا تلويزيون محكوم به سرنوشتي محتوم است و جز در خدمت انديشه سكولار نميتواند قرار گيرد يا اينكه گريزگاهي از اين وضع براي آن متصور است. در پاسخ به اين پرسش، ديدگاههاي افراطي و تفريطي گوناگوني مطرح شده است. پيشتر به پارهاي از آنها پرداختيم و اين ديدگاه اعتدالي را ترجيح داديم كه تلويزيون، اقتضائاتي دارد كه قابل بازتعريف است و ميتواند در روابطي جديد، شكلي نو پيدا كند. از دنيوي بودن تلويزيون گريزي نيست، ولي از دنيويگرايي آن گريزگاه وجود دارد؛ يعني نميتوان با تلويزيون، جهاني متعالي و آنسويي ساخت. حداكثر كار تلويزيون آن است كه جهاني مجازي كه نازلهاي از حقيقت باشد بسازد، نه بيشتر. توقع ساختن جهاني معنوي و كاملاً روحاني از تلويزيون، توقعي نابجا و ناشي از نشناختن آن است. ولي ميتوان انتظار داشت كه همين تلويزيون دنيوي، جهتگيري الهي پيدا كند و كاركرد اشارتي خود را در خدمت مرجعيت الوهي بگذارد، چنانكه امكان عكس آن هم وجود دارد و ميتواند جهت اشارتي خود را به سوي امر دنيوي بنهد. گو اينكه اين دو نسبت، مساوي نيستند و آمادگي خدمتگزاري تلويزيون به امر دنيوي بيشتر است، ولي ميتوان آن را مسلمان كرد. اين كار البته پرزحمت و نيازمند آفرينش جديد است.
بنابراين، ميتوان گفت اگر ده عامل يادشده در قسمت پيشين كه موجب دنيويگرايي تلويزيون ميشدند, منتفي شوند، تلويزيون دنيويگرا نخواهد بود. به منظور دستيابي به اين هدف، تلويزيون بايد اين موارد را رعايت كند:
۱. خود تلويزيون مرجع نشود؛
۲. مرجعسازي نكند و گروهها و نهادهاي غيرديني را جايگزين دين نسازد؛
۳. از مفاهيم، نمادها و باورهاي ديني استفاده ابزاري نكند؛
۴. امور مقدس مجازي، مانند جادوگري، عرفانهاي پوشالي و توخالي، قهرمانهاي اسطورهاي غيرواقعي و... نسازد؛
۵ به بهانه تقيد به عينيتگرايي، تقيد ديني را كنار نگذارد؛
۶. ارزشها و اصول ثابتي داشته باشد؛
۷. از حاكميت قدرت مادي اقتصادي و سياسي بر خود بپرهيزد و به دنيا و مظاهر آن اصالت ندهد؛
۸. تفريح و سرگرمي در آن اصالت نيابد، بلكه جنبه طريقيت داشته باشد و به عنوان ابزاري براي دستيابي به اهداف متعالي به كار آيد؛
۹ فردگرايي و خودمحوري را ترويج نكند؛
۱۰. ارتباطات جمعي را جايگزين ارتباطات انساني نسازد.
حال پرسش اين است كه آيا تلويزيون ميتواند چنين كند. همانطور كه گذشت، پاسخ مثبت است. تلويزيون ميتواند با رعايت ده اصل بالا، از سكولاريسم دوري ميكند؛ البته در اين زمينه راه دشواري پيشرو دارد.
با رعايت اصول يادشده، تلويزيون به سطحي از ديني شدن نزديك ميشود، ولي اين سطح، الزاماً سطحي مطلوب نيست. براي اينكه تلويزيوني ديني باشد، رعايت اصول و قواعدي ديگر نيز ضرورت دارد.
آنچه ذكر شد، حداقلهايي است تا از ورطه سكولاريسم رهايي يابد، ولي ارتقاي تلويزيون، نيازمند كسب فضيلتها و مهارتهاي ديگري است. پرداختن به اين سطح متعالي درگنجايش اين مقاله نيست و نيازمند پژوهشي ديگر است.
منابع
. technological.